بهار آمد بهار آمد سلام آورد مستان را... از آن پيغامبر خوبان پيام آورد مستان را
زبان سوسن از ساقي کرامتهاي مستان گفت... شنيد آن سرو از سوسن قيام آورد مستان را
ز اول باغ در مجلس نثار آورد آنگه نقل... چو ديد از لاله کوهي که جام آورد مستان را
ز گريه ابر نيساني دم سرد زمستاني... چه حيلت کرد کز پرده به دام آورد مستان را
درون مجمر دلها سپند و عود ميسوزد... که سرماي فراق او زکام آورد مستان را
که جانها را بهار آورد و ما را روي يار آورد... ببين کز جمله دولتها کدام آورد مستان را
ز شمس الدين تبريزي به ناگه ساقي دولت... به جام خاص سلطاني مدام آورد مستان را