سينه مالامال درد است اي دريغا مرهمي... دل ز تنهايي به جان آمد خدا را همدمي
چشم آسايش که دارد از سپهر تيزرو... ساقيا جامي به من ده تا بياسايم دمي
زيرکي را گفتم اين احوال بين، خنديد و گفت... صعب روزي، بوالعجب کاري، پريشان عالمي
اهل کام و ناز را در کوي رندي راه نيست... رهروي بايد جهانسوزي، نه خامي بيغمي