کودکان، جوان ميشوند و جوانان، بزرگ و بزرگان هم پير؛ پيرها هم ميميرند. يک چرخه طبيعي که سالهاست جارياست و سالها هم ادامه خواهد داشت. حالا اگر دست تقدير، چرخه را بر هم بزند (که گهگاه ميزند)، شايد مرگ، اين غريبه قريب، هر جا به انتظار نشسته باشد.
رنگي کنار شب/ بي حرف مرده است/ مرغي سياه آمده از راه هاي دور/ ميخواند از بلندي بام شب شکست/ سرمست فتح آمده از راه/ اين مرغ غم پرست/ در اين شکست رنگ/ از هم گسسته رشته هر آهنگ/ تنها صداي مرغک بي باک/ گوش سکوت ساده مي آرايد/ .../ هر دم پي فريبي اين مرغ غم پرست/ نقشي کشد به ياري منقار/ بندي گسسته است/ خوابي شکسته است/ روياي سرزمين/ افسانه شکفتن گلهاي رنگ را/ از ياد برده است/ بي حرف بايد از خم اين ره عبور کرد/ رنگي کنار اين شب بي مرز مرده است...سهراب سپهري